نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 3:51
بهنظرِ من که نفحات صبح دوستداشتنی نیست فی نفسه. شاهدش هم صبحهای امتحان، و غروبها هم غمگین نیستند، شاهدش هم غروبِ دریا. چطور است که شرف المکان بالمکین، شرفِ زمان هم باید به مزمون باشد یا مُزمَن حا
شاتوتِ باغاتِ طرشت
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 3:51
+شاتوتِ باغاتِ طرشت به مذاق من و تو خوش نمیآید. مزهٔ درستحسابی که ندارد، بعد هم حاصلِ کارِ این باغبانهای کاسبمسلک است. اصلاً روح ندارد. من دلم تمشکِ وحشی میخواهد. توی مغان تمشکِ وحشی فراوان است.-
«کاش تو حرفهای مرا میگفتی»
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 3:51
من به روزهای بهتری امیدوارم و راستش را بخواهی همینروزها را هم دوست دارم. همین روزها که شوق داریم، تاب و توان داریم و میجنگیم. مینویسیم، حرف میزنیم. گاهی به سوی هم پرواز میکنیم.جنگیدن به زندگی معنی میدهد، اما وقتی جنگ بالا میگیرد زندگی، معنی، همهچیز گم میشود. بههرحال ما زاده میشویم و زندگی میکنیم، یا...
ساختمانِ کمرنگی در خیابانِ ۱۴ام
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 3:51
(این متن مربوط به چهارشنبه ۸ دیماه ۱۳۹۵، ساعتِ ۱۱:۴۵ شب بوده. نمیدانم چرا آنروز منتشرش نکردهام.) ۱۰ اکتبر همسایهٔ طبقهٔپایینی، امروز بهاخبارِ عصرگاهی گوش نداد، و این اتفاقیست بیسابقه، درین
سائران
-
تاریخ: 1398/2/21 ساعت: 9:12
+ به همهٔ سفرهایمان میرسیم؟ - حتماً و بعد از آن یکبهیک خوابهایشان را به تعبیر رساندند بعدش؟ شاید یک نمایشگاهِ عکاسی برگزار شود از مثلاً اسمش هم باشد «عکسهایی از خواب».
روانِ بیامان
-
تاریخ: 1398/2/21 ساعت: 9:12
راستش را بخواهید، هرچه فکر میکنم نمیدانم چگونه گذشت سالی که گذشت. فقط یادم هست، وقتی که روی پشتِبامِ ساختمانِ توسعهٔ فناوری چایی میخوردیم، صبح بود، بوی علف میآمد و من درگیرِ همان خیالِ قدیمی بودم
صبوح
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 13:27
«صبا اگر گذری افتدت به کشورِ دوستبیار نفحهای از گیسوی مُعَنبَرِ دوستبه جانِ او که به شکرانه جان برافشانماگر به سوی من آری غباری از برِ دوستوگر چنانکه در آن حضرتت نباشد باربرای دیده بیاور غباری از درِ
خالی
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 13:27
دلم میخواهد خالی و شوم، تا دوباره از تو پر شوم. دلم سکوتی میخواهد که در آن صدای تو بپیچد، خلوتِ خانهای که تو در آنی. دلم باغِ میوهای میخواهد، اصلاً بدون درخت، که فقط بوی تو در آن بپیچد. یا شبی بی
اکو
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 13:27
«وقتیکه این متن را مینوشتم سرم گیج میرفت و فقط فکر میکردمبه اینکه وقتی به حسام گفتم میخواهم دیگر نباشم توی شرکتی که همیشه بودم، وسطِ حرفهایش میگفت نشوی مثلِ بهداد و من توی دلم داد میزدم اتفاقاً میخواهم بشوم مثلِ بهداد. بعد یک مشت اسم جلوی چشمم آمد، یکمشت آینده، یک مشت چیز. و بعد فکر کردم به خنکای بو...
نقطه
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 13:27
زیرِ هجومِ بیرحمِ خیالاتِ شبانه جان میدادم، ترسها سختیها، دردها، پس امیدها کجایند؟ آرامش کجاست؟ دنبالِ آرامش، به عکسی از او میرسم، که توی اتوبوس کنارِ من خوابش بُرده، در مسیری به سوی ناکجا. با چشمهای بسته، صورتی معصوم و بینقص و آرامشی بیانتها.
بهاری
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 13:27
من پیش از تو فکر میکردم تهران انار ندارد، پیش از تو مطمئن بودم تهران انار ندارد. پیش از تو تهران انار نداشت. اما حالا توی این شهرِ پردود، باغی هست که انار دارد، و گردوها و توتهای پرباری که سایهها
أینَ تَفَرّون؟
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 13:27
اول. بیا یک بعدازظهرِ آفتابی بگریزیم. روزی پس از باران، درحالیکه کسبهٔ بازار با کسالت توی دکانهایشان نشستهاند از جنوبِ شهر خارج شویم. برویم و برویم تا به دریا برسیم. فکر میکنم که دریا شروعِ آرزوست. آخر. بیا نیایستیم، راههای نرفته صدایمان میکنند.
و اگر بهار میدانست که بر ما چه زمستانی گذشت، شاید جاودان میپایید
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 13:27
دقیقاً وسطِ همهٔ اینتلاشها برای رفتن، یادم افتاد که چقدر «همهچیز یکسان است و با اینحال نیست»١. راستش را بخواهید، من برایم فرقی ندارد، آستارا با اتریش، فیزیک با کامپیوتر، آزمایشگاهِ فخیمهٔ فلان اس
واژگانِ نشسته کنارِ هم، بیربط
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 15:31
[برداشتِ واپسین] شیراز که بودیم، هِی بد میگفتیم و فحش و لعنت میفرستادیم به تهران و پاییزش و دودهایش. بهدرختهای قطعشدهاش و به بیابری و بیبارانیاش. پا که توی فرودگاهِ مهرآبادِ تهران گذاشتیم رنگینکمان بود، بعد باران بود که همینطور میبارید و
ساعتِ ۱۰:۵۴ی شب کسی بر در کوفت
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 15:31
#its-getting-dark { opacity: 0; background: #000; width: 100%; height: 100%; z-index: 1; position: fixed; top: 0; left: 0; } #knocks { position: fixed; right: 20%; top: 45%; } .knock { position: absolute; color: #eee; }
نگر، تا این شبِ خونین سحر کرد
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 10:30
مسیر را بلد بودم، اینهمه بار آمدهام و رفتهام. پا که توی خیابانِ ولیعصر میگذارم حس میکنم، انگار چیزی یکجورِ دیگریست، مثلِ وقتی که میبینی کسی موهایش را کوتاه کرده، یا قابِ عینکش را عوض کرده. میدیدم، انگار پاییزتر از همیشه بود ولیعصر مثلِ کشوری که اوضاعِ اقتصادیش نابسامان باشد و بعد از چندی میآیی و میب...
صدایی گر شنیدی، صحبتِ سرما و دندان است
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 2:06
بچه که بودم، آنروز که رفتهبودیم خانه ببینیم، برای خودمان بود یا عمه یا کسِ دیگر، یادم نیست، بابا مدام میگفت چشماندازش خوب نیست.خوب یادم هست که اول، کلی فکر میکردم که چرا «چشمانداز»؟ چشم را میاندازند که چی؟ مثلاً تصویرِ دهشتناکی هم توی ذهنم تداعی میشد که یکی قلابسنگ به دستش و توی قلابسنگ یک چشم دارد ...
اما تو باور نکن
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 2:06
علیالظاهر،عفونتِ پیشرفته و مصرفِ آنتیبیوتیک، منجر به افتِ فشار شده که بیحالی و کاهشِ توانِ ذهنی را باعث شده. از سویی پاسخِ دماییِ بدن به عفونت، یعنی همان حالتِ تب، با افسردگی، بیاشتهایی، خستگی و تشدیدِ گیرندههای حسی و بههم خوردنِ تعادلِ احساسی همراه شدهاست.Let's block ads! (Why?)
تَر
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 2:06
[نمای داخلیِ خانهای محقر، حافظِ شیرازی ایستاده، اندیشناک دست روی صورتش میکشد، انگشتانش را لای ریشهایش میچرخاند، کمی چهرهاش غمگین است. نفسی میکشد و برمیخیزد و میرود از کوزهای آب بنوشد و میگوید] «تو هم میخواهی؟»[صدای معشوقهٔ حافظ، که در صحنه دیده نمیشود] «برای آب نیامدم، ازینآبگواراتر بیرونِ اینخانه ه...