خرید بک لینک

[نمای داخلیِ خانهای محقر، حافظِ شیرازی ایستاده، اندیشناک دست روی صورتش میکشد، انگشتانش را لای ریشهایش میچرخاند، کمی چهرهاش غمگین است. نفسی میکشد و برمیخیزد و میرود از کوزهای آب بنوشد و میگوید] «تو هم میخواهی؟»

[صدای معشوقهٔ حافظ، که در صحنه دیده نمیشود] «برای آب نیامدم، ازینآبگواراتر بیرونِ اینخانه هست»

[حافظ آب را در کاسهای میریزد، لب تر میکند و دست و و رویش را در آب میشوید، معشوقه میگوید] «نمیگویی؟ بروَم؟»

[حافظ دست روی صورتش میکشد و قطراتِ آب از ریشش میچکند] «چه بگویم؟»

[معشوقه، با ناز میگوید] «پس شعر بخوان»

[چهرهٔ حافظ اندوهگینتر میشود، انگار دلش میشکند از سکوتِ خودش] «کِی شعرِ تر انگیزد؟ خاطر که حزین باشد، یکنکته ازین معنی گفتیم و همین باشد»

[معشوقه] «همین باشد؟ همین؟»

ازینجا بهبعد را خوب یادم نیست، فقط اینکه معشوقه جوابِ حافظ را داد که

«صهبا و صهیبت نوش، دلبندِ تو در آغوش

چون حالِ تو در اینحال، غمناک و حزین باشد؟»

نمیدانم بعد از آن چه شد، چه پیش آمد و حافظ چه گفت، فقط فکر میکنم اگر معشوقهٔ حافظ اینچنین نبود، اینشعر درهمان بیتِ اول باقی میماند

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 2:06

صفحه بندی