دلم میخواهد خالی و شوم، تا دوباره از تو پر شوم.
دلم سکوتی میخواهد که در آن صدای تو بپیچد،
خلوتِ خانهای که تو در آنی.
دلم باغِ میوهای میخواهد، اصلاً بدون درخت، که فقط بوی تو در آن بپیچد.
یا شبی بیستاره که تو نور بیافشانی.
دلم کوهستانی میخواهد، اصلاً بدونِ برف، بدونِ کوه که خنکای تو بپیچد در آن.
یا یک فنجانِ بدونِ چایی، در جایی که نیست، در هیچستان، برای نوشیدنت.
دلم یک مجموعهٔ ریاضی میخواهد، که فقط خودم و خودت باشیم، یک فضای جبریِ خلوتِ دوتایی، با چندتا عملگرِ بامزه.
پس بیا
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاپور