خرید بک لینک
بهنظرِ من که نفحات صبح دوستداشتنی نیست فی نفسه. شاهدش هم صبحهای امتحان، و غروبها هم غمگین نیستند، شاهدش هم غروبِ دریا. چطور است که شرف المکان بالمکین، شرفِ زمان هم باید به مزمون باشد یا مُزمَن حاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: سه شنبه 6 اسفند 1398 ساعت: 3:51

+شاتوتِ باغاتِ طرشت به مذاق من و تو خوش نمیآید. مزهٔ درستحسابی که ندارد، بعد هم حاصلِ کارِ این باغبانهای کاسبمسلک است. اصلاً روح ندارد. من دلم تمشکِ وحشی میخواهد. توی مغان تمشکِ وحشی فراوان است.-ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: سه شنبه 6 اسفند 1398 ساعت: 3:51

من به روزهای بهتری امیدوارم و راستش را بخواهی همینروزها را هم دوست دارم. همین روزها که شوق داریم، تاب و توان داریم و میجنگیم. مینویسیم، حرف میزنیم. گاهی به سوی هم پرواز میکنیم.
جنگیدن به زندگی معنی میدهد، اما وقتی جنگ بالا میگیرد زندگی، معنی، همهچیز گم میشود. بههرحال ما زاده میشویم و زندگی میکنیم، یا کناری میجوییم یا رزمگاهی.

امروز سالمرگِ مرتضی کیوان بود. و من فکر میکنم هنوز هم میتوان عاشق بود، جنگید و جان سپرد.

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: سه شنبه 6 اسفند 1398 ساعت: 3:51

(این متن مربوط به چهارشنبه ۸ دیماه ۱۳۹۵، ساعتِ ۱۱:۴۵ شب بوده. نمیدانم چرا آنروز منتشرش نکردهام.) ۱۰ اکتبر همسایهٔ طبقهٔپایینی، امروز بهاخبارِ عصرگاهی گوش نداد، و این اتفاقیست بیسابقه، درینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: سه شنبه 6 اسفند 1398 ساعت: 3:51

+ به همهٔ سفرهایمان میرسیم؟
- حتماً
و بعد از آن یکبهیک خوابهایشان را به تعبیر رساندند
بعدش؟ شاید یک نمایشگاهِ عکاسی برگزار شود از مثلاً اسمش هم باشد «عکسهایی از خواب».

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: شنبه 21 ارديبهشت 1398 ساعت: 9:12

راستش را بخواهید، هرچه فکر میکنم نمیدانم چگونه گذشت سالی که گذشت. فقط یادم هست، وقتی که روی پشتِبامِ ساختمانِ توسعهٔ فناوری چایی میخوردیم، صبح بود، بوی علف میآمد و من درگیرِ همان خیالِ قدیمی بودمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: شنبه 21 ارديبهشت 1398 ساعت: 9:12

«صبا اگر گذری افتدت به کشورِ دوستبیار نفحهای از گیسوی مُعَنبَرِ دوستبه جانِ او که به شکرانه جان برافشانماگر به سوی من آری غباری از برِ دوستوگر چنانکه در آن حضرتت نباشد باربرای دیده بیاور غباری از درِادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: دوشنبه 3 دی 1397 ساعت: 13:27

دلم میخواهد خالی و شوم، تا دوباره از تو پر شوم. دلم سکوتی میخواهد که در آن صدای تو بپیچد، خلوتِ خانهای که تو در آنی. دلم باغِ میوهای میخواهد، اصلاً بدون درخت، که فقط بوی تو در آن بپیچد. یا شبی بیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: دوشنبه 3 دی 1397 ساعت: 13:27

«وقتیکه این متن را مینوشتم سرم گیج میرفت و فقط فکر میکردم
به اینکه وقتی به حسام گفتم میخواهم دیگر نباشم توی شرکتی که همیشه بودم، وسطِ حرفهایش میگفت نشوی مثلِ بهداد و من توی دلم داد میزدم اتفاقاً میخواهم بشوم مثلِ بهداد. بعد یک مشت اسم جلوی چشمم آمد، یکمشت آینده، یک مشت چیز. و بعد فکر کردم به خنکای بودنت در این بهار. همینطور صداها توی گوشم میپیچیدند. Super+L را فشار دادم و میروم که بخوابم»

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: دوشنبه 3 دی 1397 ساعت: 13:27

زیرِ هجومِ بیرحمِ خیالاتِ شبانه جان میدادم، ترسها سختیها، دردها، پس امیدها کجایند؟

آرامش کجاست؟

دنبالِ آرامش، به عکسی از او میرسم، که توی اتوبوس کنارِ من خوابش بُرده، در مسیری به سوی ناکجا. با چشمهای بسته، صورتی معصوم و بینقص و آرامشی بیانتها.

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: دوشنبه 3 دی 1397 ساعت: 13:27

من پیش از تو فکر میکردم تهران انار ندارد، پیش از تو مطمئن بودم تهران انار ندارد. پیش از تو تهران انار نداشت. اما حالا توی این شهرِ پردود، باغی هست که انار دارد، و گردوها و توتهای پرباری که سایههاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: دوشنبه 3 دی 1397 ساعت: 13:27

اول. بیا یک بعدازظهرِ آفتابی بگریزیم. روزی پس از باران، درحالیکه کسبهٔ بازار با کسالت توی دکانهایشان نشستهاند از جنوبِ شهر خارج شویم. برویم و برویم تا به دریا برسیم. فکر میکنم که دریا شروعِ آرزوست.

آخر. بیا نیایستیم، راههای نرفته صدایمان میکنند.

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: دوشنبه 3 دی 1397 ساعت: 13:27

دقیقاً وسطِ همهٔ اینتلاشها برای رفتن، یادم افتاد که چقدر «همهچیز یکسان است و با اینحال نیست»١. راستش را بخواهید، من برایم فرقی ندارد، آستارا با اتریش، فیزیک با کامپیوتر، آزمایشگاهِ فخیمهٔ فلان اسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: دوشنبه 3 دی 1397 ساعت: 13:27

[برداشتِ واپسین] شیراز که بودیم، هِی بد میگفتیم و فحش و لعنت میفرستادیم به تهران و پاییزش و دودهایش. بهدرختهای قطعشدهاش و به بیابری و بیبارانیاش. پا که توی فرودگاهِ مهرآبادِ تهران گذاشتیم رنگینکمان بود، بعد باران بود که همینطور میبارید وادامه مطلب

برچسب: واژگانِ, نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 15:31

#its-getting-dark { opacity: 0; background: #000; width: 100%; height: 100%; z-index: 1; position: fixed; top: 0; left: 0; } #knocks { position: fixed; right: 20%; top: 45%; } .knock { position: absolute; color: #eee; }ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاپور تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 15:31

صفحه بندی