برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاپور
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاپور
من به روزهای بهتری امیدوارم و راستش را بخواهی همینروزها را هم دوست دارم. همین روزها که شوق داریم، تاب و توان داریم و میجنگیم. مینویسیم، حرف میزنیم. گاهی به سوی هم پرواز میکنیم.
جنگیدن به زندگی معنی میدهد، اما وقتی جنگ بالا میگیرد زندگی، معنی، همهچیز گم میشود. بههرحال ما زاده میشویم و زندگی میکنیم، یا کناری میجوییم یا رزمگاهی.
امروز سالمرگِ مرتضی کیوان بود. و من فکر میکنم هنوز هم میتوان عاشق بود، جنگید و جان سپرد.
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاپور
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاپور
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاپور
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاپور
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاپور
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاپور
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاپور
زیرِ هجومِ بیرحمِ خیالاتِ شبانه جان میدادم، ترسها سختیها، دردها، پس امیدها کجایند؟
آرامش کجاست؟
دنبالِ آرامش، به عکسی از او میرسم، که توی اتوبوس کنارِ من خوابش بُرده، در مسیری به سوی ناکجا. با چشمهای بسته، صورتی معصوم و بینقص و آرامشی بیانتها.
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاپور
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاپور

اول. بیا یک بعدازظهرِ آفتابی بگریزیم. روزی پس از باران، درحالیکه کسبهٔ بازار با کسالت توی دکانهایشان نشستهاند از جنوبِ شهر خارج شویم. برویم و برویم تا به دریا برسیم. فکر میکنم که دریا شروعِ آرزوست.
آخر. بیا نیایستیم، راههای نرفته صدایمان میکنند.
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاپور
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاپور
برچسب: واژگانِ,
نویسنده: حدیث میرزاپور
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاپور